27/07/2018
سعدی در باره مرگ چی میگوید تا اخر بخوان خیلی زیبا فرموده است
قبر و تنهای
خواب بودم، خواب ديدم مرده ام
بي نهايت خسته و افسرده ام
🌻🌷🌻🌷🌻
تا ميان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
🌺🌺🌺🌺
روي من خروارها از خاک بود
واي، قبر من چه وحشتناک بود!
🌻🌷🌻🌷🌻
بالش زير سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود
🌷🌻🌷🌻🌷
هر که آمد پيش، حرفي راند و رفت
سوره ي حمدي برايم خواند و رفت
🌷🌻🌷🌻🌷
خسته بودم هيچ کس يارم نشد
زان ميان يک تن خريدارم نشد
🌻🌷🌻🌷🌻
نه رفيقي، نه شفيقي، نه کسي
ترس بود و وحشت و دلواپسي
🌻🌷🌻🌷🌻🌷
ناله مي کردم وليکن بي جواب
تشنه بودم، در پي يک جرعه آب
🌻🌷🌻🌷
آمدند از راه نزدم دو ملک
تيره شد در پيش چشمانم فلک
🌻🌷🌻🌷🌻🌷
يک ملک گفتا: بگو دين تو چيست؟
ديگري فرياد زد: رب تو کيست؟
🌷🌻🌷🌻🌷
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود!
🌻🌷🌻🌷🌻🌷
هر چه کردم سعي تا گويم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب
🌻🌷🌻🌷🌻
از سکوتم آن دو گشته خشمگين
رفت بالا گرزهاي آتشين
🌷🌻🌷🌻🌷
قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار ديگر با غضب پرسش نمود:
🌷🌻🌷🌻🌷
اي گنه کار سيه دل، بسته پر
نام اربابان خود يک يک ببر
🌷🌻🌷🌻🌷
گوئيا لب ها به هم چسبيده بود
گوش گويا نامشان نشنيده بود
🌷🌻🌷🌻🌷
نامهاي خوبشان از ياد رفت
واي، سعي و زحمتم بر باد رفت
🌷🌻🌷🌻🌷
چهره ام از شرم ميشد سرخ و زرد
بار ديگر بر سرم فرياد کرد:
🌷🌻🌷🌻🌷
در ميان عمر خود کن جستجو
کارهاي نيک و زشتت را بگو
🌻🌷🌻🌷🌻🌷
هر چه مي کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه
🌺🌺🌺🌺
کارهاي زشت من بسيار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود
🌷🌻🌷🌻🌷🌻
چاره اي جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود
🌷🌻🌷🌻🌷🌻
عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بي تاب شد
🌷🌻🌷🌻🌷
چون ملائک نا اميد از من شدند
حرف آخر را چنين با من زدند:
🌷🌻🌷🌻🌷
عمر خود را اي جوان کردي تباه
نامه اعمال تو باشد سياه
🌻🌷🌻🌷🌻🌷
ما که ماموران حق داوريم
پس تو را سوي جهنم مي بريم
🌻🌷🌻🌷🌻
ديگر آنجا عذر خواهي دير بود
دست و پايم بسته در زنجير بود
🌻🌷🌻🌷🌻
نا اميد از هرکجا و دل فکار
مي کشيدندم به خِفّت سوي نار