23/07/2026
.
وطن، تن و میراث
سالها گمان میکردم وطن را میتوان در خانهای دید؛ در آجرها، دیوارها و پنجرههایی که حافظه یک سرزمین را با خود حمل میکنند. خانه ترابی برای من تنها یک بنای تاریخی نبود؛ پارهای از تنِ وطن بود. از آن دفاع کردم، برایش جنگیدم و زخمهایش را زخمهای خود دانستم.
اکنون خانه را به حال خود واگذاشتهام. نه از سر بیاعتنایی، بلکه از آن رو که گاه انسان درمییابد همه بارهای جهان را نمیتوان به دوش کشید. اما با واگذاشتن خانه، درد پایان نیافت؛ تنها جای خود را عوض کرد.
از آن روز بیشتر به این اندیشیدهام که شاید تن، آخرین وطن انسان باشد. وقتی خانهها آسیب میبینند، وقتی شهرها فرسوده میشوند و وقتی امید به حفظ آنچه دوست میداری کمرنگ میشود، بدن حافظه را در خود نگه میدارد. هر زخم، هر دگرگونی و هر رنگپریدگی، تنها نشانه یک بیماری نیست؛ گاه یادگاری تاریخی است که نسل به نسل منتقل میشود.
من میان وطن و تن مرزی روشن نمیبینم. همانگونه که خانههای یک سرزمین میتوانند زخمی شوند، جسم انسان نیز میتواند بار آن زخمها را حمل کند. شاید به همین دلیل است که درد را نمیتوان تنها در پرونده پزشکی یا تنها در تاریخ یک کشور جستوجو کرد؛ بخشی از آن در حافظه انسان زندگی میکند.
این، دردی است که از پدر برای من به یادگار مانده است؛ دردی که نه میتوان آن را از وطن (مام میهن) جدا کرد و نه از تن. شاید میراث واقعی، همیشه زمین، خانه یا نام نباشد؛ گاهی میراث، شیوهای است که انسان با رنج خود زندگی میکند و با وجود همه زخمها، هنوز از ویرانی، زیبایی میآفریند.
ّاز
اول مرداد ۱۴۰۵