07/03/2026
متن زیر از قلم ناجی بیگزاد است. از این متن میتوان درک کرد که وضع و حال حوزه ضد تالبان چگونه است. با خواندن این متن مغز استخوان انسان میسوزد. او از ایران با آه و افسوس رفت. میدانست که به جهنم میرود. ارواح آزاده آرام ندارند. او از جهنم تالبان به ایران رفت. ایران امانش نداد، باغدار ایرانی یک سگ را رهبرش تعیین کرد. همسایه ایرانی بچههایش را زیر زانو گرفت. به این نتیجه رسید که جهنم تالبانی شاید قابل تحملتر از آن باشد که یک باغدار ایرانی سگ را رهبرت بسازد. او در زادگاهش با روح معذب میزیست و شاید انتظار داشت که تالبان به شکنجه ببرندش، غافل از اینکه غم نان او را به کام مرگ میفرستد. او انسان متعهد و با اندیشهای بود و جریانهای ضد تالبانی از اینکه نمیتوانند یک زندگی حداقلی به چنین انسانهای متعهد فراهم کنند و یا چنین ارادهای ندارند در خسرانند. دروغ است اعلامیههایی که بعد مرگ همچون آدمها از سوی احزاب و جریانهای شمال نشر میشود.
متن بیگزاد:
من یکی از جمع میلیونی مهاجر در ایرانم که نزدیک به چهار سال سکنه دارم. دلیل مهاجرت به قول خودم این بود که تا دامنم از لکهی ننگ حضور زیر پرچم طالب پاک بماند. با وجودی که تجربهی مهاجرت نداشتم، اما از دشواری آن آگاه بودم و خود را برای ریاضت آن آماده کرده بودم، ولی صادقانه بگویم که به آن پیمانهای که آدم افغانستانی در ایران مورد حقارت و نفرت قرار میگیرد، اصلاً تصور نمیکردم. نگاه از بالا به پایین و تحقیر آمیز، اینجا وحشتناک است و وصفناپذیر متأسفانه. روی هم رفته در مواجهه با انبوهی از توهین و تحقیر و رفتار های زشت و گاهاً غیر انسانی، با خود تعهد کرده بودم که این همه را نا دیده بگیرم و لب به شکایت نکشایم و در گوشهای از خاطرات تلخ خود پنهان کنم و به کار و غریبی خود برسم و از این طریق لقمه نانی برای عیال خود چاره کنم تا ببینیم دروازۀ امیدی بگشاید تا آبرومندانه به وطن برگردیم. اما کشیده شدن این حقارتها و زیر پا گذاشتن تمام ارزشهای اخلاقی و انسانی از ساحت شخصی به عمومی و همگانی شدن آن، انگار که مجال سکوت نیست و ساده گذشتن از کنار آن به معنای تعطیل وجدان است. من به لحاظ شخصی تا اینجای کار سند قانونی اقامتی دارم و تازه هم تمدید کردم و کدام مشکلی برای ماندن خود ندارم، اما با دیدن این همه ظلم و وحشیگری بر سر مردمم سکوت کنم و برای حضور ذلتبار و خفتبار خود تقلا کنم و در برابر این موج عظیم از ظلم و بربریت ابراز نفرت و انزجار نکنم، به قول استاد سخن سعدی «نشاید نامم دهند آدمی». واقعاً با دیدن وضعیت کنونی، روح آدمی به لرزه درمیآید و دچار آسیب روانی میشود. در چنین حالت و در اعتراض به وضعیت اسفبار کنونی، آنچه میتوانم انجام دهم پایان زندگی خفتبار در ایران و برگشت به جهنم طالبانی است. چون اگر در آن جهنم جسم آدمی در خطر باشد، اینجا روح آدمی صدمه میبیند. در کنار آن به بچه و بچهی خود نصیحت خواهم کرد که هیچگاه فریب شعار های دروغین چون «حوزۀ مشترک تمدنی»، «فرهنگ مشترک» و «زبان مشترک» را نخورند و به چشم بیگانهترین ببینند. در آخر با ذکر دو مورد از برخورد زشت و غیر انسانی از تجربهی خود را اکتفا میکنم و بحث را میبندم:
۱. مدتی را در یک شرکت نگهبان بودم. صاحب شرکت یک سگگرگ آورده بود تا در کنار من مراقبت کند و شبها پارس بزند. کسانی تجربه زندگی و کارگری در ایران را داشته باشند، حتماً حرف مرا تأیید میکنند که روی نگهداری و رسیدگی به آب و غذای سگ محتاطاند. آن که هیچ، یکی از روز ها صاحب کار با خانواده خود شرکت آمده بودن تا به قول خود گردش کنند و حال. در زمان برگشت به من صدا زد که آقای ناجی بیا اینجا. رفتم نزدش که بفرما. گفت: میدانی این گرگ رهبرت است، ازش خوب مراقبت کن. من با شنیدن این حرفش به قول خود شان هنگ کردم و پس از سرخ و سیاه شدن، در پیش زن و بچههایش گفتم: آقا ببخشید اونقدر سگباز و سگپرست خود تان هستید، این رهبر خودت هست، در جای ما به سگها چندان اهمیتی قایل نیستند. دیدم که فشارش چند برابر من شده و سیاه و زرد و کبود شد و حتی حرف دیگر نزد و رفت. همین شد که حسابی کردیم و دوام آن را نا ممکن دانستم؛
۲. در یک گوشهی اصفهان یک خانهی محقر و غریبانه اجاره کردیم تا در صورت امکان بهنام پسر بزرگم را -که واجد شرایط مکتب/مدرسه شده بود- بتوانم شامل کنم. متأسفانه با دو سال تلاش که موفق نشدم به انجام این کار هیچ، به مرور زمان فشار های بچههای کوچه بر بهنام و بهروز و هونیا، برادر و خواهرِ از خود کوچکترش افزون شد. هر روز فوش میشنیدند و حرفهای تحقیر آمیز و کتک میخوردند. پیش من میآمدند شکایت میکردند. من گاهی با نصیحت و گاهی با گوش کر انداختن تیر خود را میآوردم. در این میان راستش را بگویم، سیما مادر بهنام جسورتر بود و حتی چند نوبت در کوچه بیرون شده گوش چند تن شان را تاب داده بود که با واکنش خانواده شان برخورد و من در نهایت برحذرش داشتم از تکرار آن. بالاخره از غم کتک بچههای کوچه رها نشده بودیم که چند نوبت آمدن شکایت کردن که پدر یک مرد کلان ما را اذیت میکند و میگوید کثافتهای افغانی در کوچه نبینم تان. این جملهی «کثافت افغانی» هم از سوی بچههای کوچه و هم بزرگان شان چنان زیاد استفاده میشد که یک روز بهنام ازم پرسید که پدر این «افغانی» مگر چیز بد است؟ گفتم نه بچیم، اونا تربیت ندارند، این حرفا ره میگن. ختم کلام که شکایت از اذیت مرد بزرگ بیشتر و بیشتر شد و من تیر خود را میآوردم، اما یک روز دیگر دیدم که بهروز پسر دومی -که اکنون شش سالش است- با صدای بلند فریاد زد و دوید دروازه را زد که پدر بیا که لالایم ره همون مردکه زد و بندیاش کرده. وارخطا بیرون شده دویدم که در گوش بهنام گرفته و از زانویش خون میچکد.
یاد کنم که هردو را در سر دو چرخه پشت نان فرستاده بودم، زمانی در کوچه میخواهند از پیش خانه مرد متذکره عبور کنند، او در بالای موترسکلیت از پیش میآید و بدون کوچکترین اعتنا دو چرخه -که بهنام و بهروز هردو سوارند- را هدف قرار میدهد که بهروز سالم میماند و به خانه فرار میکند، اما بهنام زانویش به شدت زخم برمیدارد. زمانی رسیدم، گفتم مگر گناه این بچهها چیست که چندین نوبت است اذیت شان کردی و حال داری کتک شان میزنی و پایش را زخمی ساختی! متأسفانه بسیار با شناعت پاسخ داد که آشغالیهای کثیف افغانی حق گپ زدن ندارید، ویل کنید کشور ما را و گور تان را گم کنید. یکبار دیگر ببینم بچههایت از کوچه بگذرند پایشان را قلم میکنم. گفتم مگر این است فرهنگ و تمدن ایران؟ شرمآور است که آدم بزرگ چنین برخورد میکنی. زمانی این حرف را شنید، از کوره در رفت و دست انداخت به سنگ و چوب که من را بزند، در این حالت چند تن دیگر از همسایهها بیرون شدن و با ملامت کردن او، یخنم را از دستش خلاص کردند.